تبليغاتX
قلمرو کوچک ما
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ... وقصه آغاز شد ...

  

اوایل سایز کفشم کوچیک بود، دست کشام کوچیک بودن، بدنم...همه می‌دونن چی می‌خوام بگم، تو یه جمله: "بزرگ که می شویم همه‌چیزمان بزرگتر می‌شود". همیشه جسم انسان مقدمه‌ای بوده تا بشه بحثی رو در باب روح و پیچیدگی‌هاش مطرح کرد. این که انسان از کودکی تا بزرگسالی چه فرازو نشیب‌هایی رو پشت سر می‌ذاره، اگه تنها ساعتی بشینیم و به گذشته نگاهی بندازیم می‌بینیم که ما، پر از داستانیم. چند بار اعتقادمونو تغییر دادیم؟ چندبار سبک لباسهامون، سبک حرف زدنمون و و و، رو تغییر دادیم یا به عبارت کمتر و بهتر، چندبار سعی کردیم بهتر بشیم؟

زدیم،بستیم، بردیم، باختیم، فکر کردیم و حرف زدیم، ساختیم و باز خراب کردیم، خراب کردیم و باز ساختیم...

از این کلمات، هدف خاصی ندارم، فقط می خوام به اون ثانیه های تندی که از صحنه های گذشته‌ی زندگیمون در ذهنمون هک شده یک بار صادقانه نگاه کنیم.20 سال زندگی (وشاید در مورد مخاطب عددی دیگر).حس قشنگی به انسان دست میده نه؟اما از این سالها چه چیزی الان تو دستامونه؟ ما تلخ و شیرینمونو به یاد خدا پشت سر گذاشتیم. وقتی نشد، خطا کردیم. ما انسان های خوبی بودیم، انفاق کردیم، احترام گذاشتیم، شاد بودیم، گریه کردیم، دوست داشتیم، تحمل کردیم.

ما انسان های خوبی بودیم، توجه کنید، ا نسان های خوب. انتظار نداشتیم خدا با ما صحبت کنه، به جاش کتابهای آسمانی میخوندیم و از خواسته های خالق آگاه می‌شدیم. شکر گذار بودیم، گاهی خوب بودیم و گاهی بد، ما هیچ وقت دزد یا بدکاره نبودیم، گدایی نکردیم،شریف بودیم. گاهی مطمئن بودیم هدفمون چیه، گاه به اون هدف رسیده یا نرسیده متوجه می شدیم که نه! این نیست. راههای زیادی رفتیم و نرفتیم. از مسیرهای راحت و سخت.ما فکر کردیم، خوندیم، پرسیدیم، ما 20 سال بودیم.

فقط،

به من بگید، ما اینهمه بودن رو بودیم که به چه چیزی که نداشتیم برسیم؟ ما چی نداشتیم؟ و حالا که اینجاییم، تو بیست و چند سالگی این طرح، ما چه چیزی باید به دست بیاریم؟

فقط،

الان به من بگید، نقشه چیه؟

 

ملکه آرزوها (ایران)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 20:18 توسط 5نور کوچک |

miladat setare baran!!

 

به دنیا که آمدی به طبیعی ترین صورت ممکن گریه کردی و دیگران خندیدند.تمام کسانی که مانند تو گریه کرده بودند، تقلا کرده بودند و یا بین خودمان باشد به خدا التماس کرده بودند که پیشش بمانند به تو خندیدند به تو که نشانه ای بودی برای زمینیها از وجود پرودگاری مهربان و حامی.

من هم آنموقع نفهمیدم که چرا خوشحالند اصلا نفهمیدم که خوشحالند یا ناراحت .فقط دنبال آغوش کسی بودم که موقع آمدنم خدا وعده مهربانی هایش را به من داده بود آرام که شدم،کم کم دلم خواست بزرگ شوم .

بزرگ تر که شدم فهمیدم که تولد برای همه شادی بخش است حتی اگر تمام ذهن آدمی به دو روز باقیمانده عمرش باشد که بار و بنه را ببندد و برود......برگردد.

عزیزم

زندگی یعنی امید......

یعنی صدای گریه و خنده ات تا آسمان برود،

که یعنی سرت همیشه به سمت آسمان باشد ،

حتی وقتی در کویر دنبال چاه آب می گردی ...

حالا چاه آب تو پول باشد ؛ درس و یا چشمانی که تو را به آسمان برسانند فرقی به حال خدا نمی کند،

او همیشه در چشمان توست،

با تو زندگی می کند ,

به تو رنج می دهد تا بزرگ شوی آن وقت با تو از گونه هایت سرازیر می شود تا بزرگ شدنت را سهیم باشد

به تو شادی می دهد و آن وقت با تو می خندد تا جشن بزرگیت با وجود او با شکوه تر باشد.

و

تو آمدی

با رسالتی بر دوش

و ساده اینکه

بودنت لحظاتمان را آسمانی تر کرده ،و سالهاست که در روز تولد تو همه ما می خندیم و وجود همیشگی خدا را سپاس می گوئیم که به ما اجازه دیدن دنیا را از دریچه چشمان مهربان و پاکت داد

که دوست معنای بودن تمام خوبیهاست در لحظاتی که سفید نیستیم.

 

تولدت شاد شاد شاد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 0:0 توسط 5نور کوچک |

گيرم كه در باورتان به خاك نشستم

و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است

 

*با ريشه چه مي كنيد!!!

 

گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اي

پرواز را علامت ممنوع مي زنيد...

 

*با جوجه هاي بنشسته در آشيانه چه مي كنيد!!!

 

گيرم كه مي زنيد گيرم كه مي بريد گيرم كه مي كشيد

 

*با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:30 توسط 5نور کوچک |

كه مي داند رنج شبهاي پري چه طعمي داشت

كه چقدر تلخ بود

كه چقدر بد بود

كه چقدر مه بود آن هواي زندگي....

 

زمين كه مي خوري مي ترسي ، كه شايد ديگه نتوني پاشي....

وقتي مي جنگي و يه ته ايمان هم تو دلت داري مي ترسي ، مي ترسي كه بخوري زمين و ديگه نتوني پاشي

نتوني پاشي و شكست بخوري

نتوني پاشي ولي نفس بكشي و چشمات ببينن.

دستات بتونن لمس كنن و نتوني بري دنبالش تا بگيريش.

بايد براي يك عمر زمين خورده بموني و طعم شكست زير زبونت هر روز تلخ تر و گس تر بشه

زمين خورده بماني و هر روز صبح به جاي چاي و نان داغ ، نمك بپاشي به روي زخم هايت....

زمين خورده بماني و چشمانت را باز كني به روي پيروزان جنگت ... و بشنوي....

به جاي سلام صبح تو بايد شنيد ...

_شرمم مي آيد از گفتنش ._

هنوز دلي هست كه در آن بريزم...

از چه بگويم از اينكه هستي و هر روز جنگ بيشتر مي شود

از چه بگويم از اينكه طناب دستانم كه نگهم داشته بود پوسيده و هر لحظه انگار كه مي خواهد پاره شود

از قدرتي كه نمانده كه شروع كنم هر روز

نه آنكه ببازم هر لحظه

تو را و خودم را و اين رابطه را

....

 

نگهم دار از نو با خود بي جنگ با صبح و با سلام بي خداحافظ بي ترس بي شكست

 

* دلم مي خواد SMS خالي برات بفرستم وتو پرش كني . با كلمه هايي كه تا حالا برام ننوشتي.

*چه كم دارد اين دل، هيچ ...

خوش مي بايد بود

           بخند.

 

مهدیه

+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 19:58 توسط 5نور کوچک |

 

تبرک می‌شود دنیای من وقتی تو می‌باری

ببار ای دست‌های سبز و بارانی

تو تنها غنچه‌ی باغی

که در غم‌گین‌ترین پاییز خندانی

تو تنها قله‌ی مغرور و سنگینی

که اشک از چشم‌هایش می‌شود جاری

ببار ای دست‌های سبز و بارانی

تو مثل لحظه‌های خوب بودن

زود می‌رنجی

تو مثل لذت هرگز در کنار من نمی‌مانی

نمی‌مانی و می‌مانی

تو راز چشم‌هایم را

همیشه زود می‌خوانی

همه دنیای من را خوب می‌دانی

ببار ای دست‌های سبز یارانی

برای این خزان سرد

غوغای بهارانی

تو ای دستان بارانی

ببار بر این تن گریان

تو که از گریه‌ام هر لحظه گریانی

برایم قصه می‌خوانی

برایم شعرهای تازه می‌خوانی

تو ای دستان سبز عشق

تو ای دستان بارانی

ببار بر این زمین خشک و پوشالی

ببار اما خموش و تند و پنهانی

...

 

تذکر: بدون ویرگول، بدون مکث، از تو گفتن هیچ مکثی نمی‌پذیره.باید تا هستی انقدر تندتند نوشتت که نکنه بری بازم، بی‌اثر.

 

ملکه ی آرزوها (ایران)

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 21:44 توسط 5نور کوچک |

 

گوش کنید داره صدا میاد

آره گوش کنید

 

می شنوید؟!

این صدای ملائکٍ ..

دارن یه فرشته ی کوچولو رو بدرقه میکنن زمین..

 

میبینید؟

اون دستها رو می گم که رو به آسمونه..

آره اون دستها اوومده تا گهواره ی گرم فرشته کوچولو بشن..

آره اون دستها اوومدن تا ما’من گرمی برای تازه رسیده بشن..

 

 

تازه رسیده ..قدمت مبارک

 

بنشین نفسی تازه کن..که فرداها روزیست برای تو ..روزی برای دوباره تازه شدنت

روزی برای دوباره نزدیک شدنت به آن آسمانی بزرگ..

روزی برای اینکه خودت را پیدا کنی..خودت را بشناسی..تا معبودت را شناخته باشی..

آری ،این بودن هدیه ایست برای تو ...بسیار ثمین...قدرش را بدان...که قدر خودت را دانسته ای...

سرت را بالا بگیر...آری سربلند باش...از اینکه او خالق توست...

 

آسمان را بنگر...آبیست به رنگ آرامشت                     

روز را ببین...سپید است به رنگ پاکیت

شب را ببین...در دل سیاهیش نورانیست...آری این است نیایش شبانه ات

 

دست در دستش بسپار...رهسپار این راه شو...که پایانی در انتظارتست...سبز!

وسیع باش...که در دلت جز مهر نگنجد!

صبور باش...که در قلبت جز دوستی نباشد!

 

دل در گرو باد سپار...برو...دستانت را باز کن...نفسی کش از اعماق وجودت...که در این هوا آلودن نیست....

بنگر به پشت سرت...او همان است که آمد تا بر روی این زمین خاکی نباشی غریب..نباشی تنها...

و تو...کوچک زیبا در آغوشش به امانت نهاده شده ای...روزی باز میگردی...پس نباشد آن لحظه که پشیمان از هبوطت باشی...

غنیمت شمار این"آن"های ارزانی شده را...که در پس بازگشتت نیست فرصتی!!

...

 

 

 

**..زیبای آمده از بین زیبایی ها "ایران عزیز "آمدنت گل باران..**

 

 

 **گل آفتابگردان! میلادت پر نور**

 

 

 

**شاد بمانی**

 

 

 

۴ نور کوچک..

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 0:0 توسط 5نور کوچک |

 

*دلم مي گه:

 

مي خوام بزرگ نشم

مي خوام بزرگ نشم تا نفهمم كه زندگي يعني " عشق + پول"

كه اگه يكيش نباشه ميشه" تنفر"

دلم مي خواد اونقدر كوچيك باشم كه نفهمم زندگي " بايد " هم داره.

كه نفهمم يه چيزايي لازمه حتي بيشتر از وجود موجودي ها...

دلم مي خواد قد همون بچه اي كه بيشتر از 2 تا رو بلد نيست كوچيك بشم كه ندونم تيليارد عدد كوچيكيه....

مي خوام تو دنياي عددهاي 12 رقمي بشم يكي و دوتا

يكي تو يكي من

هيچي سياست

هيچي دروغ

هيچي شك

هيچي نق

هيچي "پول"

هميشه معجزه ي بودن "ما"

.... دلم مي خواد بشم سادگيه يه پرنده كه هر جا بخوان لونه ميكنن

حتي دور از مادر ....دور از پدر ......

هيچ كسم نميگه لونشون چند متره و روي كدوم درخته ؟!!!

دلم مي خواد بشم جوجه اي كه دغدغه ي زندگي رو نداره.....

دلم مي خواد بشم بچه اي كه نميگه چون غريبه اينجاست :شيطوني ممنوع!

دلم مي خواد يه بچه باشم تا بزرگترين لذتم شكلات و عروسك باشه...

دلم مي خواد" بشيم "بچه اي كه فكر نمي كنه اگه به اندازه ي قلبمون با هم مهربون باشيم پررو ميشي و ديگه هيچي..... .

دلم مي خواد دو تا بچه باشيم كه تو يه جزيره گم شدن و هيچ ترسي ندارن از اينكه گير افتادن.

من تو اين دنياي آدم بزرگا كه بايد همه چي باشي جز مهربوني و عشق مي خوام يه بچه باشم كه بزرگترين عددم 2 باشه

مثل تو!!!

.

.

.

.

ولي تو بگو:  آخه مگه ميشه؟

 

 

مهديه(سيندرلا)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 14:53 توسط 5نور کوچک |

*

می خواهم پروانه بشوم

پروانه بشوم

پروانه

 

می خواهم تارهایی که از خوردن دنیا دور خودم تنیده‌ام ، بشوند ابریشم وجودم

و پاره کنم هر چه رنگ ِ نا  رنگی ِ تعلق می گیرد به وجودم

 

می خواهم پروانه بشوم

پروانه بشوم

پروانه

 

بچرخم و بچرخم

 

بال بزنم

 

من

 

پروانه

 

 

دلم و برداشتم دارم میروم پیش طبیب از برای شفاء

خیلی ها دلشون و گذاشتند توی دستهایم

تو هم دلت و بده اگه من قابل نباشم

 

طبیب چیز دیگریست

 

دارم می روم شفاءِ دلهای مریض و بگیرم

 

شفاء میده.

 

زیارت قسمت نیست، زیارت همت هم نیست؛ زیارت دعوت است

دعوت شدم

 

سلامت و به امام رضا(ع) می رسونم

 

 

 

گل همیشه بهار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 16:54 توسط 5نور کوچک |

 

 

  سلام

  خوبین؟خوشین؟سلامتین؟دماغتون چاقه؟

  خب خدا رو شکر!

  **

  خب دیگه چطورین؟چه خبر؟

  بچه ها خوبن؟ حاج آقا چطورند؟ سلام میرسونن!

  کوچولوها بزرگ شدند؟خدا براتون نگهشون داره! اون کوچولوی اولی وسط چی؟ الهی اونم میره مدرسه!!

  خب شما چی کار میکنین؟ آخه! بالاخره رفتین سر زندگی!! انشاا... همیشه شاد باشین!!!

  اونها چطورند؟ برگشتند؟ بهشون سلام برسونین!!!

  ما هم خوبیم!!!

  سلام رسون سلامت!!

  ***

  انگار خیلی وقته..!

 

  ****

  همین جوری دور هم باشیم!!

 

  الهی آمین!

 

 

  *****

  چیه فکر کردی خوشگلتر و خوشتیپتر از تو پیدا نمیشه؟! پس "ای تی"ی منو ندیدی!!

 

  مهربونه!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  **گلهمیشهبهار

 

 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 2:23 توسط 5نور کوچک |

 

بارون، می‌زنه روی گونه هام *می‌باره روی شونه‌هام

بارون ، وای از این گذر دُرون

بارون، میاره برام یاد تو * گرمی خاطراتتو

بارون ، وای از این گذر دُرون

 

صد تا بهار گذشت

ای روزگار گذشت

شبای تار گذشت

صبح غمبار گذشت

اما این قلب من، 

لحظه‌ای از تو یار، نگذشت

برف سفید دیدیم

ماه و خورشید دیدیم

لرزش بید دیدیم

موی سپید دیدیم

اما، از میوه‌ی باغچه‌ی عاشقی نچیدیم

 

من پشت شیشه با

چشمای بارونی

منتظر می‌مونم

تنها تو می‌دونی

خونه بی تو شده زندونه خاطره

یاد تو می‌باره از پشت پنجره

ای تو بهار من

ای تو دلدار من

بی تو خزون شده

آخر کار من

ای شده عمر من

پشت این پنجره

بغض ابرای دل

ریخته تو حنجره

 

* بارون ، بارون ، بارون . . .

 

 

***

*  وقتی خواستم از میان ننوشتنم، این را به خط کنم؛ هنوز ابر هدیه را نفرستاده بود ، اما بارون ، برف ...

 

*  یکی نگهش داره!!87 هم رسید

خیلی تند داره می‌ره!من کارهای نکرده‌ی زیادی دارم! این سالها و روزها دارند از معلق بودن من سوء استفاده می‌کنند

نگه‌اش دارید! تا من برسم ، برگردم ، من توی یه راه بی راهم!

 

*  ترسهای زیادی دارم ، با این ترسهای عادت شده فرق دارند

میترسم از برای فرزندان آینده‌یمان!

که چه برایشان می‌ماند از این داشته‌های رو به نیست

دین‌مان که دارد تحریف می‌شود ، بماند ؛ حافظی دارد

اما ، این وجودهای به ملکوت رفته‌یمان، ... ، همه چیزمان !

تاریخ هم زبانش الکن است از گفتن هر آنچه که بود و هست

 

*  !گفت: این جمعه جمکران تو را کم دارد

 

 

***

*-*رفته بودیم ابیانه !اینم یه ذره از ااون‌جا

 

 (چی کار کنم بعد از چندین ساعت آپلود نمیشه؟!؟!)

 

 *-* رفتیم نیاسر ! (بنا بر شواهد عینی قبل و حال نیاسر نبود، بگید مشهد اردهال!)اینم یه نصف از اون‌جا

 

 

 

 

 

/گل همیشه بهار/

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 3:56 توسط 5نور کوچک |

شما وقتی بی حوصله هستید چی کار می کنید؟

یا وقتی قلبتون خيلي زياد تیر می کشه!

یا وقتی نیاز دارید که حرف بزنید!

یا وقتی که بغض بهتون اجازه نمیده کلامی بگویید!

وقتایی که دلتون گرفته ، وقتایی که باید باشند و نیستند.....

بماند!

همه ی اینا بهونه اي بود برای اینکه بگم من امشب با همه ی این حالتها مبتکر چند تا شاهکار هنری بودم

من اسير آدمم!!! 

مهديه(سيندرلا)

+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 0:27 توسط 5نور کوچک |

این روزها

خودم را بالا آورده‌ام

به من نزدیک نشوید

حوالی من، بوی بدی می‌آید.

می‌خندم،

به تمام خویش،

به سنگ‌ها

که اگر می‌دانستند، دیگر حتی ارزش سنگ‌سار شدن هم ندارم

اینفدر به شکستنم اصرار نمی‌ورزیدند

و

می‌خندیدند...

 

(از خودم)

ملکه‌ی آرزوها(ایران)

می‌خواستم با خاکستری بنویسم.اما سبز رو انتخاب کردم تا به همه حس خوب دست بده.بذار همه احساس خوبی داشته باشن.رنگی نوشتمش.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 22:20 توسط 5نور کوچک |

 

 

** خوش آمدی عزیزک دلم

قدمت مبارک سرو خرامیده ی من!

 

 

پ.ن= دستم توان حمل این همه بار نوشتن را ندارد

قرارمان یادت هست؟، هر دو با هم می نویسیم شعر آمدن و بودنت را

هنوز نتوانسته ام

اگر سنگینی دستم گذاشت؛باشد مینویسم قصه ی قصه را

یکی بود و یکی نبود و

این شد سرآغاز قصه ی قصه

 

 

 

"پیوست"= دختر جون ! میلاد حضرت فاطمه معصومه (ع) و روز دختر مبارکت باشد**

 

 

** . محدثه .. گل همیشه بهار .**

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 20:20 توسط 5نور کوچک |

 

.*. دلم یاد آن عصرهای رو به غروبِ ابریِ 80 می‌افتد، یاد قبل‌های قبل از آن و کمی بعد از آن

  دلم آن هواهای نم خورده، آسمان‌های ابر تن کرده، زمین‌های باران بغل کرده و من ِ خیس ِ خیس را می‌خواهد

    دلم آن روزهایی را می‌خواهد که رسیدن به باران را قطره قطره می‌شمردم تا به اولینش رسم؛ نه اینکه اول بار آمدنش ترس شود بر دلم

    دلم خود گمشده در سالهای دور را می‌خواهد، در سالهای بودن را

    من رفته در زیر آوارها را

    که گرد و غبار جز سرانگشتی اسم برای من از من نگذاشته

*...*

    من ِ خود ، خودِ من را می‌خواهم

اگر سالها که نه روزهای بعد بیایی و صدایم کنی

ترسم هم صدا با تو خود را صدا کنم

              من دیگر آن ذره نامم را هم به یاد ندارم

 

**....**

 

.**. ساده بگویم ، نگاه زاده‌‌ی علاقه است

      اگر دو چشم روشن عشق، به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی

      زمان می‌گذرد ؛ زمانه نیز هم

      کودک می‌شویم

      جوان هستی و جوانی نمی‌کنی

       می‌گذری

      پیر می‌شوی

      می‌مانی

      باز هم مثل همیشه در پی گمشده‌ای هستی که با تو هست ، نیست

      باز در پی آن علاقه‌ی پنهانی ، آن نگاه همیشه تازه هستی

      باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می‌کنی؛

      غافل از آنکه او دیگر تکه‌ای از تو شده، سایه‌ای خوش بر دل تو

 

 

گوشه گوشه‌‌ی این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست، عزیز دل

 

***.....***

 

 

.**. مال من نیست.یکی گفته ، یکی خوانده، یکی نوشته؛ من همونم که نوشته

 

 

 

گل همیشه بهار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 2:47 توسط 5نور کوچک |

 

 

**این سه شنبه می آید**

 

 

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 14:10 توسط 5نور کوچک